نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نفس فرشته عشق

امروز دخترم مهمون خاله فرشته هستش

بعد از تعطيلي 4 روزه عيد ،  مامان و بابايي دوباره شروع به كار كردن و چون  مامان جونت ( مامان بابایی )هم باید میرفت آزمایشگاه برا بیماریش، آورديمت پيش خاله فرشته ، البته قرار بود  پيش مامان جون (مامان مامی) بمونی   ولي  يه مشكلي براشون  پيش اومد (  يكي از دوستان قديمي پاپا  فوت شده بود ) مامان جون و پاپا رفتن شهرستان و شما هم رفتيد پيش خاله جونت چون  فربد و هستی هم خونه بودن  حسابی بهت خوش گذشت . هستی به قدری خوشحال شده بود که مدام از من می پرسید خاله واقعا" نفس  پیش ما می مونه ؟ میگفتم آره  . میگرفت نفسی رو بوسش میکرد . خیلی ناز و مهربونه این هستی...
14 فروردين 1392

رستوران هفت (7)

عروسک مامان ، امروز که قرار بود صفا  (دختر دایی ) ، که شما عروس صداش میکنی برا عید دیدنی بیاد خونمون ، من و بابایی هم تصمیم گرفتیم شام رو بریم رستوران . این دومین باری هستش که با هم میریم رستوران (آخه همش بیقراری میکنی) ، دفعه قبلش هم با صفا بودیم  ( رستوران ٢٠٠٠ ) . دخترم وقتی اسم "دردر" میاد از خود بیخود میشه ، خیلی خوب کمک میکنی تا لباساتو بپوشونم ، حالا اگه مامانی پشیمون بشه و بخواد مثلا یکی از لباساتو عوض کنه دیگه خدا اون روز رو نیاره .....................  چند جایی رو رفتیم یا کسی تو رستوران نبود(خالی) و یا این که تکراری بودن ، این بود که رستور...
9 فروردين 1392

ایلیا بای بای

امروز، بعد از چند روز مسافرت دسته جمعی با عمه اینا به آستارا و سرعین و ... دارن برمیگردن تهران ... شما هم خودتو برا بدرقه کردن آماده کردی و با بابایی دو تایی رفتین پیش اونا (خونه مامان جون). مامانی هم که اداره بود لحظه های آخر خودشو رسوند. عمه هی خداحافظی میکرد ولی دلش نمی اومد که بره ، از ماشین پیاده می شد و شما رو میبوسید و باز شیرین کاریهای تو و این دفعه عمو و ...... بالاخره رفتن و شما میگفتی عمه ... دردر ... عمه .... دردر  بای بای عمه ... بای بای ایلیا .... بای بای عمو . ...
8 فروردين 1392

عسلم امشب مهمون داره

  امشب خونواده عمه فهیمه و عمه فریبا مهمون ما بودن و شما کلی خوشحال بودی چون با ایلیا و آرمین کلی بازی کردی . وقتی هم که بابایی داشت از ایلیا عکس می گرفت هی با آرمین می اومدی و ژست می گرفتی که شما هم تو عکس باشی . آخرشم که مامانی عکس شما رو داخل کمد شکار کرد . این روزا خیلی شیطون شدی . امون از اون عینک زدن نفسی ....     از دست راست آرمین(پسر عمه نفس ) ، نفسم ، ایلیا ( پسر عمه  نفس )       ...
7 فروردين 1392

چند روزی نفس پیش بابایی هستش ...

نفس خوش بحال شما شده ، چند روزی مامانی اداره میره ولی بابایی تعطیله و شما میتونید پیش بابایی باشید و کلی با هم بازی کنید. بعضی اوقات هم با هم میرید "دردر" جایی که شما خیلی دوست داری. این عکسا رو هم بابایی وقتی میخواستید برین دردر گرفته. البته همون موقع به مامانی زنگ زدی و کلی باهش صحبت کردی و چقدرم مامانی رو بوس میکردی .   ...
5 فروردين 1392

ساحل استیل و صدف

از دیروز تصمیم گرفته بودیم بیاییم کنار دریا تا دریا رو از نزدیک ببینی عسلم،  آخه از بس دریا دریا گفتی که دلمون نیومد نبینی ولی دیروز هوا حسابی سرد بود اگه یه کمی بیشتر تو اون هوا وای میستادیم خدایی نکرده سرما میخوردی ، ما هم که تحمل مریضیتو نداریم. اول ساحل استیل  رفتیم و  اونجا  تو اول جاده اش وایستادیم تا دریا رو ببینی مگه دست وردار بودی هی ماهی  ماهی میگفتی البته  به قول خودت   مایی، بعد دریا رو نشون من وبابایی میدادی اینقدر ذوق زده شده بودی که نمی دونستی چیکار کنی  تا نزدیکی آب میرفتی البته نزدیکی  که چه عرض کنم اگه مامانی تند تند نمی کشیدت اینورتر تا داخل آب میرفتی از ذوقت ...
3 فروردين 1392

آغاز سفر نوروزی

دیروز بعد از اینکه مامانی از سرکار اومد خونه اولین کاری که کرد این بود که چمدون نفس کوچولو رو بست و البته هر چی وسیله و لباس برا شما میذاشتم باز فکر میکردم شاید کافی نباشه و یکی دیگه و .....   برا خودمو بابایی هم یه مقدار وسیله گذاشتم و چمدون رو بستم دیدم  برای تو وروجک سه چهار برابر ما وسیله برداشتیم ، حالا کالسکه و ساک روزانه (شیر و زیر انداز و پوشک و ... ) رو نمیگم. بالاخره بعد از آماده شدن رفتیم خونه مامان جون ، اونم آماده بود ، قرار شد صبح عمه فریبا هم با آرمین و آیدا بیان و با هم بریم . چون هر کس جداگونه وسایلشو آماده کرده بود تعداد ساک ها و چمدون ها زیاد شده بود این بود که مجبور شدی...
29 اسفند 1391