نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

نفس فرشته عشق

يه حموم رنگي

از دیروز همش میگفتی نقاشی نقاشی ما هم که تا شما یه درخواست کوچولو میکنی سریع میگیم چشم دختر گلم ... حتما" آخه اونقدر با ناز میگی مامانی ............ برام نقاشی میخری ؟ کسی نمی دونه چه زبونی داری .... کسی نمی دونه چه حرفایی میزنی ... اونقدر لحن حرف زدنت ناز و شيرينه كه آدمو از هوش ميبره ، آدم دلش ميخواد بخورتت ، عزيزم. بالاخرما هم نتونستيم نه بگيم و ديشب برات رنگ انگشتي گرفتيم .و شما عسلي هم با اون رنگا، يه حموم رنگي برا خودت درست كردي ، ميگفتي بابا دايره بكشم ، مثلت بكشم . يه چند وقتيه كه بابايي يادت داده كه دايره بكشي و شكلشو ميشناسي ،و همينطور مثلث ،مربع ، مستطيل ، نقطه ، و خط رو ميتوني بكشي ( ا...
1 آذر 1392

اين روزهاي ما پرشده از گريه ها و لجبازيهاي تو ( 26 ماهگيت)

دو روزه كه نميذاري بابايي بره سر كار و 2 ساعت تموم نگهش ميداري ومجبور ميشه دير بره سر كار!  آخه چرا عسلي من؟؟!!!  شبها خیلی بیدار میشی، بعضا" هم دیر میخوابی ، دلیلش هم نمیدونم ، شاید خواب میبینی . من که دائم پیشتم، اگه گرسنه باشی شیرتو دریغ نمیکنم ، اگه که جات خیسه ، اونم که  تند تند کنترلت میکنم .اگه لحاف یا پتوی مورد علاقه ات از روت بره کنار ،که اونم امکان نداره چون دائم چشمم بهته که خدایی نکرده سرما نخوری عشق مامان ،آخه پس چرا عزیزم ؟ !!! این گریه هات برا چیه ؟؟؟؟؟ و تازه اگه جات هم خیس باشه که دیگه خدا اون روزو نیاره ، مگه میزاری پوشکتو عوض کنم ، یه دادوبیدادی تو خونمون راه میندازی  که نگ...
16 آبان 1392

مامان نرو

امروز صبح كه ميخواستم بيام سر كار ، شما كه بيدار بودي ، براي اولين بار بود كه موقع رفتن به شركت منو ميديدي ، و از طرفي كه بيدار بودي ، به من گفتي مامان ميري ؟ مامان نرو. قربون این صدات بشم ، چقدر ناز حرف میزنی ، حالا میبینم که من یه دختری  رو دارم که دلش برام تنگ میشه . ولی میدونی من بیشتر دلم برات تنگ میشه ، فقط به روم نمیارم ، میخوام این دلتنگیمو پشت چهره ام مخفی کنم ولی این همه اش نیست این فقط چند ثانیه است که کمی از خونه دور شم ولی یه کم بعد اشک تو چشم جمع میشه که کاش می تونستم بیشتر در کنارت باشم ، کاش و کاشهای دیگر .... عزیزم اگه دارم میرم این فقط صدای پاهای منه که دورتر میشه  ، ولی قلبم و صدای قلبم همی...
11 آبان 1392

عزیزترینم تولدت مبارک

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید، انگار آمدن تو نزدیک است ، لمس بودنت مبارک.   تپش قلبم با نزدیک شدن به لحظه تولدت بیشتر میشه ، از طرفی خوشحالم به خاطر تداعی شیرین ترین  لحظه عمرم ، و از طرفی  نگران و در استرس که نکنه نتونم همه ی کارهاتو ،گفته هاتو ، شیرین زبونیهاتو  ثبت کنم . به خاطر ترس از یاد رفتنم فقط یه ریز دارم می نویسم و عاشقانه اینکارو میکنم  ، حاضرم نخوابم ، استراحت نکنم ، از همه چیم بگذرم و فقط بنویسم تا بتونم یه روز این نوشته ها و دلنوشته هایی که عاشقانه دارم برات می نویسم به دستت بسپرم ، نمیدونم اون  روز وقتی بهت میدمش بگی (ایییی )، مامانی من چه بیکار بوده ، کی میخ...
4 شهريور 1392

نمیدونم چرا این روزا لباس نمیپوشی ؟!!

  حدود دو ماهیه که اصلا" دوست نداری لباس بپوشی ، از اول ٢٢ ماهگیت این وضیعت پیش اومده ، آخه چرااااااااا ؟؟؟؟ خودمم نمیدونم چرا  . البته بیشتر فکر میکنم چون پوشک دوس نداری بپوشی ،حالا لباس پوشیدنت هم اضافی میدونی . .حالا  عکسایی از لباس نپوشیدنهای این دو ماهه ات گرفتم که برات میزارم.   ببین رفتی نشستی وسط ٢ تا مبل ، داری با قاشقت بازی میکنی       داری با لباست کلنجار میری ، بند سرهمتو میندازی ،دوباره درش میاری       توی این عکس کلا" میخوای لباستو  درش بیاری   مامان: نفس قاشقت کو؟ نفس: نیست ( البت...
31 مرداد 1392