نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نفس فرشته عشق

مروارید 13و14 از راه رسید

      دیشب بعد از مراسم تولد که رسیدیم خونمون،  موقع  شیر خوردن  دیدم که ٢ تا  از مرواریدهای خوشگلت هم از راه رسیده و جوانه زده عزیز دلم . فرشته  مهربون ، باز هم خیلی بموقع ٢ تا از دندونای نازتو هدیه کرد .دستش درد نکنه . " مرواریدهای نیش از طرفین بالا " دخترم مبارکه . ...
24 مرداد 1392

شمارش معكوس تا تولد بهترين عشق زندگيم (دخترم نفس)

تا این لحظه ١٤ روز و ١٧ ساعت و ٢٠ دقیقه تا تولدت باقی مانده اين روزها ، روزهاي  پر  از دغدغه و اضطراب همراه با نشاط خاصي براي منه . و شمارش معكوس شروع شده و فكر اينكه تولد تنها عشق زندگيمه ، دغدغه اين روزهاي منه ........ دغدغه هايم به خاطر برگزار كردن جشن تولد دختر نازمه.......................................................... و نشاطم به خاطر حضور ناب ترين عشق وجودم كه واسه تولدش سنگ تموم بزارم...................... ...
21 مرداد 1392

دلبر کوچولوی ما درخواست چادر نماز میکنه !!!!

  امروز (نیاز) نوه همسایه مامان جون که اون هم بعضی موقع ها میاد پیش مامان جونش ، اومد پیشت  و چادر نماز سرش بود که شما عسلی مامان هم تا دیدی گفتی بده به من ، نیاز هم نمیداد ، تا اینکه من بهت گفتم نفسی ما نمیتونیم وسایل یه نفر دیگه رو استفاده کنیم حالا ازش خواهش کن بگو خواهش میکنم بده منم سر کنم ، شما گل دختر هم با اون صدای نازت میگفتی نیاز خواهش میکنم بده . میخواستم بگیرم بخورمت جوجه کوچولو.نیاز هم اولش نمیداد بعدش وقتی دید خیلی مودبانه ازش میخوای ، سریع قبول کرد ،دستش درد نکنه ،تا این جای قضیه خوب معلومه که خیلی خوب پیش رفته بود تا اینکه ، دیگه بهش پس نمیدادی . من هم دیدم نیاز بیشتر مواقع اونجاست و وقتی دستش...
20 مرداد 1392

عید فطر مبارک !!! من ماهمو دیدم

  دختر دوست داشتنی من ، دختر نازم ،من ماهمو دیدم .  توی این  ماه پر از رحمت و پر از برکت یاد گرفتی که با من نماز میخونی و دعا میکنی : یعنی دستای کوچولوتو به حالت قنوت باز میکنی و زیر زبونت هی یه چیزایی میگی که چیزی شبیه نفس کشیدن بغل گوشه اته ، این کارت خیلی دوست داشتنی و بامزه است .   حالتت وقتی که به سجده میری به این صورته : بدون اینکه زانوهاتو خم کنی  از همون حالت ایستاده خم می شی به سجده .... و خیلی کارای بامزه و ناز دیگه ..... من و نفس عسلی این عید رو  به همه ،مخصوصا" همه نینی وبلاگی های عزیز تبریک میگیم.    ...
18 مرداد 1392

مامان جون بیا که مرخصی شما تموم شده

  تقریبا ٢ هفته ای می شه که بابایی تو مرخصی تابستونی هستش و شما صبح تا ساعت ٣  رو پیش بابایی میمونی و اینطور که مشخصه بهتون هم خیلی خوش میگذره ، از یه بابت هم مامان جون تو این مدت از شلوغ کاری های شما دور بوده و استراحت کمی داشته .... امروز بعد از آتلیه رفتیم خونه عمه فریبا (آرمین) ، تا هم مامان جون رو ببریم خونشون و هم شما بعد از این مصیبت بزرگ (عکس اندازون) کمی با آرمین بازی کنی. چند روز دیگه یعنی از فردای عید فطر بازم مامان جون باید زحمتت رو بکشه و ....  مامان جون مرسی .... اینم عکسهای شما دو تا وروجک که تو پارک ازتون انداختیم .....   ...
11 مرداد 1392

رفتن به آتلیه (2)

دیروز که ........... امروز از صبح که بلند شدی چنان از عمو عکاس و ژستهای خودت میگفتی که ما باورمون شده بود . به قصد گرفتن عکسهای آنچنانی رفتیم و البته کمی زودتر از موقع رسیدیم ، بخاطر همین تو ماشین نشستیم تا سر ساعت مقرر بریم تو ، جالب اینجاست که تو ماشین هم کم نیاوردی و داشتی با ژستهات برامون کلاس میذاشتی ولی تا رفتیم تو آتلیه باز گفتی عمو عکس نگیره و ... بابایی بغل و .... بابایی هم برای این که شما راحت تر باشی ، رفت بیرون از آتلیه و تو اتاق بغلی گریه های شما رو گوش میکرد. چرا نمیخواستی عکس بگیری رو هنوزم متوجه نشدم .......... عکسهات اصلا اونی که میخواستیم نشد ...... ...
11 مرداد 1392