نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نفس فرشته عشق

نفسم به اصرار ال آی ، امشب مهمونشه

عصری بعد از اینکه از مامان جون خداحافظی کردیم برا خداحافظی رفتیم خونه مامان جون ایران ، چون به خاطره فوت آزیتا (خدا رحمتش کنه) قراره برن تهران . بعداز رسیدن به خونه لباسای نفس رو درآورده بدیم که تلفن زنگ زد . ال آی بود و میگفت که حتما باید نفس بیاد خونه ما . با اینکه خسته بودیم و دیر وقت بود ولی آماده رفتن شدیم . نفس و ال آی اول با هم خیلی خوب بودن ، ال آی همه اسباب بازیاشو می داد به نفس . ولی بعد از کمی نفس میخواست خودش تنهایی بازی کنه و این موضوع ال آی رو ناراحت کرد . ال آی هم دیگه .................    خوب حق داشت ... نفس گلم با همه مهربون باش ............. دوست دارم گلم. ...
12 دی 1391

مارال ، آریان و ملیسا سال نو میلادی مبارک

نمیدونم چرا نفسم شبا زیاد بیدار میشه و گریه میکنه ، یه شب لباسشو کم می کنیم که حتما گرمشه یه شب لباسشو زیاد میکنیم که حتما سردشه یه شب جوراب شلواری پاش میکنیم یه شب بدون جوراب یه شب بهش کم شیر میدیم یه شب سیر بهش شیر میدیم یه شب غذا زیاد میدیم یه شب کم غذا می خوابونیمش  یه شب نعنا ، نبات داغ و ..... ولی نفسم بازم گریه میکنه (البته خیلی خیلی کوتاه) و ................. دیروز عصر رفتیم خونه عمه فریبا ، از اونجا هم به عمه فیروزه و عمو کمال ، مارال و آریان زنگ زدیم و همینطور امشب به عمو فرهنگ و عمو شهریار ، ملیسا و زن ...
12 دی 1391

صدرا جون تولدت مبارک

  با این که تولد صدرا 2 دی هستش ولی خاله سهیلا به خاطر سارینا و سایمان مراسم رو به 4 دی یعنی امروز موکول کرد. عصری حدودای ساعت 6 عصر با نفسم رفتیم خونه صدرا . همه کارا رو خاله انجام داده بود بعضی از تزئینات رو هم بابایی نفس اضافه کرد و نفس ، مامان ، خاله  و صدرا داشتن برا تولد آماده می شدن . بعد از یکی دو ساعت سرو کله سارینا و سایمان پیدا شد. و بعد از اونم هستی و فربد. وای که چه سرو صدایی راه انداخته بودن . هستی و سارینا هی میرقصیدن . نفسی منم داشت وسط اونا می رقصید. تا اینکه نوبت عکس گرفتن شد .هرکسی میگفت از من عکس بگیر ، از من عکس بگیر و هرکی ژست خودشو میگرفت به جز نفسی که اصلا از عکس زده شده طفل...
4 دی 1391

آرمین جان تولدت مبارک

شب نفسی مهمون عمه فریبا بود ، آخه نفس گلم مهمون دعوت شده آرمین بود. عمه فریبا خیلی زحمت کشیده بود . کلی نفس و آرمین باهم بازی کردن و عکس انداختن. آرمینم هی خودش به خودش میگفت تولدم مبارک. یادمون رفت به عمه فهیمه و فیروزه هم یادآوری کنیم که ..................  بابا تولد آرمینه ها .....    آیدا میگه باشه ...... نوبت ماهم میشه !!!!!!!! نفسم که با شیرین کاریاش همه رو کشته ( مخصوصا لوس شدنش ) آرمین جان تولدت مبارک ........... عکس تولد رو ندارم اونم بزودی تو همین صفحه میذارم ..... ...
3 دی 1391

نفسم تو 16 ماهگی چه کارایی بلده

وقتی بهش میگی چشمک بزن ! دو تا چشماشو تو یه لحظه میبنده و باز میکنه وقتی میگی نفس ناراحت میشی چیکار میکنی ؟ سریع میگه آاآآآآآآ از ته دلش وقتی میگی دست راست بالا ! سریع دست راستشو می بره بالا وقتی میگی پاتو ببر بالا ! سریع پاشو میبره بالا وقتی یکی زنگ می زنه،10 دقیقه ای صحبت می کنه و می گه و میخنده و ....و به جای الو هم میگه آیدا    وقتی باباش دراز میکشه سریع میپره پشتش برا  کولی سواری وقتی باد بادکنکاش خالی میشه ، سریع میاره میگه پووف وقتی یه نفر گریه میکنه سریع میره همه صورتشو می بوسه وقتی پن پنشو میپوشونی اگه بگی نفس خواهش میکنم کمکم کن ، آروم میشه تا لباسشو ...
3 دی 1391

نفس نوئل ، پیشاپیش کریسمس مبارک !!!!!!!

امروز صبح، بعد از بیدار شدن ، نفس ، زودی رفت حموم آب بازی، از گرفتن دوش تو دستش و آب پاشی به این ور و اون ور کیف میکرد و قهقهه می زد . بعد از حموم کردنش ، مامانی کلی بدنش رو ماساژ داد و با کرم بدن کاراملی هم ........،  وای نفس چه خوش بو شده بودی !!!!! بعدشم که نفس خانوم لباساشو پوشید و بقیش رو باید ببینید!!!!!   ...
1 دی 1391

نفسی مامان شب یلدات مبارک

دختر نازم ، امشب شب یلداست . یلدات مبارک       عصری  با عمه فریبا هماهنگ کردیم که بریم خونه مامانی . مامانی هم کلی زحمت کشیده بود میوه های رنگارنگ ، غذای خوشمزه و هندوونه رو هم که بابایی گرفته بود . آرمین چنان افتاده بود به جون پشمک که تما صورتش پشمکی شده بود و یه ریش بلند هم .......... حیف که دوربین پیشمون نبود.          در این یلدا خدا را شاکرم که چنین هدیه یی را به ما عطاکرد. عزیزم ،  عمر یلدایی و روزهای بهاری و یلدای خوشی را برایت آرزو میکنیم. "     دخترنازم یلدات مبارک     "...
30 آذر 1391

نفسم این دونه های سفید که می ریزه زمین ، برفه !!! (اولین برف 91)

نفسم دیشب برای  اولین بار با برف آشنا شد ، آخه سال قبل از برف چیزی نمیدونست . از ترس اینکه نفسی بازم سرما نخوره ، نمیتونیم  ببریمش برف بازی . صبح امروزم که هوا وحشتناک سرد بود و مامانی که صبح خیلی زود میره سره کار ، یخ زده برگشت خونه . سرویس مثل همه روزهای برفی و سرد بازم نیومده بود. خلاصه خوش به حال نفسی که یکی دو ساعت بیشتر از همیشه مامانی پیشش بود. این روزا نفس جونم مثل اینکه سردی کرده، آخه خیلی زود زود میگه جیش .....   جیش و البته راستم میگه ...  فقط بیچاره مامانی که خسته شد از بس نفسو برد و آورد و ...... . عکس نفس تو برفا ....... بزودی ...
25 آذر 1391