نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نفس فرشته عشق

هستی ، فربد خوش اومدین

دیشب نفس گلم مهمون داشت . فربد و هستی و بابا و مامانش بعد از مدتها اومده بودن خونه نفسی. امروزم از صبح که پاشدیم ، از هستی و فربد کلی عکس گرفتیم. هی هستی لباس عوض میکرد و ژست میگرفت و می گفت عمو عکس بگیر، حتی وقتی فربد داشت لباساشو عوض می کرد می پرید تو نوبت فربد و بازم عکس، عکس ، عکس و عکس ولی واقعا همه عکسا قشنگ دراومدن. چون عمو فرامرز موقع انداختن عکسا نبود هستی همش انتظار اینو می کشید که بابایی بیاد و عکسامو ببینه . تازه همون لحظه هم چند تا از عکسارو گذاشتیم تو facebook نفس . خاله سپیده سریعا like کردش. هستی هم از مامانش قول گرفت که براش یه صفحه face باز کنه. قراره امشبم هستی مهمون نفس باشه . آخه به ن...
23 آذر 1391

عزيزترينم 15 ماهگيت مبارككككككك

من فقط عاشق اينم روزايي كه با تو تنهام كار و بارو زندگيمو بزارم براي فردا . .   من فقط عاشق اينم وقتي از همه كلافم بشيم يه گوشه دنج موهاي تو رو ببافم . .   عاشق اون لحظه ام كه پشت پنجره بشينم حواست به من نباشه دزدكي تو رو ببينم .   . من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم اينقدر زنده بمونم تا بجاي تو بميرم . .   .       ...
4 آذر 1391

با نفس و آریان در مراسم شیرخوارگان حسینی

امروز مراسم شیرخوارگان حسینی (حضرت علی اصغر ) بود. نفس گلم امروز با عمه فیروزه و آریان کوچولو با هم رفتن مراسم شیرخوارگان حسینی (حضرت علی اصغر ) ، پیش آرمین و عمه فریبا که تو مسجد نشسته بودندو با دیدن نفس و بقیه یکه خوردن. وسطای مراسم گفتیم نفس و آریان رو ببریم مصلا ، و رفتیم !!! ولی هم هوا سرد بود هم اینکه آخر مراسم بود . خوب منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه ...  وقتی رسیدیم خونه مارال و مامانی هنوز خواب بودن...............................   ...
3 آذر 1391

هورااااااااااااااااااااا دخترم راه افتاد

    هورااااااااااااااااااااا  هورااااااااااااااااااااااااا  عروسکمون راه افتاد شادی تو دلها افتاد. عروسکم  دوستم دارم دوست دارم یه عالمه بالاخره دخترمون راه میره اون هم راه رفتن واقعی . دختر نازم میدونی من وبابایی چقدر چشم به انتظار مونده بودیم تا چند قدم طلاییت رو ورداری ، بالاخره موفق شدی  مثل همه کارهایی که در تک تکش تلاشتورو  نشونمون دادی این کارتو هم نشمون دادی  و ما رو خوشحال کردی .بالاخره دخترم چند قدم طلاییت رو برداشتی و مامی و بابی رو به اوج آسمونها بردی . البته عزیزم راه میرفتی ولی فقط یک قدم ورمیداشتی که این هم از یک سالگیت شروع شده بود ولی ما ...
7 آبان 1391

امروز عمو کمال مهمون ماست

بابایی مارال و آریان(همسر عمه فیروزه ) امروز مهمون ماهستش  . البته خونه مامان جون  می آد. قرار بود که ما مهمون  دعوتش کنیم که عمو کمال از قبلش  شرط کرد که  وقت کافی برا موندن تو ایران نداره و این چند وقتی که ایجاست میخواد پیشه مادرش بمونه و به همین علت هم هر کسیکه میخواد عمو کمال رو دعوت کنه همگی خونه مامان جون اشرف اونو ببینه . ما هم اونجا بودیم که عمه فریبا وآیدا و آرمین و عمو علی اونجا اومدند . از طرفی مامان جون هم  خانواده عمو نوحی و خاله بابا و دایی بابا را هم دعوت کرده بود. جمعا"٢١نفر دعوت بودن. نفس مامان تو هم مثل همیشه پرنسس بودی  وهمه رو با کارها جذب خودت میکردی و شیرین کاریهای...
1 آبان 1391

ماهی کوچولو

دخترم ماهی کوچولو شده . موضوع از این قراره که ما یه روزی که خونه ی خاله فرشته مهمون بودیم . توی تنگشون ماهی داشتن ومامی هم خواست مشغولت کنه که ماهی رو نشونت دادم و بهت گفتم مامانی ببین چقدر نازه این ماهی و شما هم خیلی ذوق کردی .  لبهامو مثل ماهی میکردم و نشونت می دادم .مثل بازو بسته کردن لبهای ماهی .  که شما عسلم هم  یه دل نه صد دل عاشق ماهی شدی .و تند تند لبهای نازتو بهم می چسبوندی و میگفتی ماه ماه یعنی ماهی قربون این لبهای نازت برم . چه ماهی کوچولوم نازه . چه لبهای نازی داری . عین ماهیها باز و بسته می کردی ومن هم بغلم گرفتم و می بوسیدمت و شما هم تند تند تکرارش میکردی .   ...
23 مهر 1391

چکاپ 1 سالگی عروسک کوچولومون

                     "     مورخه ٩١/٧/١٩  " امروز دخترم ،برای چکاپ ١ سالگیت به مطب دکتر نادر لطفعلیزاده رفتیم   .(دکتر کودکانت ) قبلا"  هم برات وقت قبلی گرفته بودیم . آماده رفتن شدیم من و بابایی و شما .   من شما رو حاضرت کردم ،لباساتو پوشوندم . تو هم عروسک شده بودی عروسکم .  مامانی و بابایی  هم حاضر شدند و منتظر رفتن شدیم . قبل از رفتن حسابی بیخواب بودی ولی از بس خوش اخلاقی اصلا" ناراحتی نمیکردی سوار ماشین شدیم یه نیم ساعتی همینطور ساکت ...
23 مهر 1391