نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نفس فرشته عشق

دوست دختر جدید نفس

دیروز بعد ازظهر با صفا رفتیم دنبال خاله پروانه و لوسی . وای لوسی چقدر خوشگل و ناز بود . چه ورجه وورجه می کرد . چقدر جنب و جوش داشت. تو ماشین هی می خواست این ور و اون ور و بررسی کنه . تارسیدیم خونه ، مجال نداد ، فقط با سرعت این طرف و اون طرف می رفت . و نفسم کلی ماتش برده بود . اول جریان خیلی خوب بود . با هم دوست بودن و ازشون میشد عکس گرفت ولی بعد از این که لوسی شلوغی کرد و به سمت نفس رفت ، نفس دیگه ..... مامان لوسی هم که هی میگفت لوسی مامان ! و یه گیره به سرش می زد . میگفت لوسی مامان ! یه کلاه میذاشت سرش و لوسی هم پزشو میداد. میگفت لوسی مامان ! یه لباس دیگه و .... خلاصه کلاسشون مار و کشت .... خلاصه خیلی با لوسی...
22 مهر 1391

تو اي زيباترین موجود خلقت در انتظارم........

 خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم ، تو اي والاترين مهمان دنيايم، بدان آغوش من باز است..... شروع كن 1 قدم با تو تمام گامهاي بعدي با من عشقم ،نفسم ،عمرم درانتظار قدم برداشتنهاي طلاييت لحظه شماري ميكنم ... دوست دارم بی نهایت ..............     ...
18 مهر 1391

روز جهاني كودك "نفس عسلیم " مبارک

  دختر نازم روز كودك مبارك..  عزيز دلم در 4 شهريور 1 سالگيت به پايان رسيد و اين يعني اینکه وارد دومين سال زندگيت شدي . 1 ساله نوزادي و نوپاييت رو پشت سر گذاشتي و وارد دوران شيرين كودكي ، دوران شيرين زبونيهات ، شيطنتهات ، كاراي جديد يادگرفتنهات ، آموزشهات ، دوران شاديهات و....  شدی.     فرشته مهربونم ،  اميدوارم هميشه كودكيت پر از  شادي و سلامتي و پر از صداي خنده هات باشه . عزیز دلم من و بابایی هميشه بهترينهارو برايت آرزو ميكنيم .   ...
17 مهر 1391

13 ماهگی نفس

الهی که قربون قد و بالات بشم نفس نفسم من قبول ندارم  اخه قبول نیست چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی    من وقت نمیکنم خیلی از فکرهای تو سرم رو عملی کنم ، همیشه از زمان عقبم ....  فرشته  13 ماهه من عاشقتم توی این ماه گذشته چه کارا که نکردی ، همش دستای ناز و کوچولوت رو میگیری و به سرعت از مبل و تخت و میز و هر جایی که قد کوچول موچولت برسه بلند میشی و به همه جا سرک میکشی. الان دوهفته ای میشه که البته اوایل خیلی با احتیاط ولی الان با اعتماد به نفس زیاد دستهای نازت رو از تکیه گاه ول میکنی و برای 30 ثانیه میایستی که این کارت باعث میشه همه تو خونه هورا بکشن ...
4 مهر 1391

نفس دیشب مهمون عموش بود

دیروز مامان جون نفس گفته بدلایلی دیگه نمیتونه نفس و نگه داره  و ما که تصمیم گرفته بودیم نفس رو 2 روز پیش مامان جون و دو روزم پیش مامانی بذاریم دیگه نشد. تصمیم گرفتیم که از صبح فردا ( امروز صبح ) نفسو ببریم مهد . مامانی تا این جریان و شنید گفت من اجازه نمیدم و با کلی بغض و گله و ناراحتی ما رو از بردن به مهد منصرف کرد. و فعلا همه در مورد اینکه برا نگهداری از نفس چکار باید بکنیم ، موندیم ........ دیشب بعد شام نفس مهمون عمو و زن عموش بود ، تو ماشین کمی کلافه بود ولی وقتی رسید خونه اونا ، اونقدر ادا درآورد که همه رو مشغول خودش کرد . یه کادو هم از اونا گرفت ( یه بالش خوشگل به شکل گنجشک ) .     ببینید آخه این ...
3 مهر 1391

نفس این روزا فقط می گه من .....

این روزا نفس نمی دونم چرا اخلاقش بد شده ، البته در طول روز یکی دوبار ..... می خوای غذا بدی میگه  : خودم بدید خودم بخورم ، البته چه خوردنی ، همه رو میریزه زمین میخوای جلوشو بگیری می گی نرو خطرناکه : میشینه گریه که من می خوام برم میگی لباس بپوشونم ، میگه نه میگی ......   میگی راه برو ، سریع میشینه زمین ............... اینم عکس وقتای عصبانیشه ، سرخ میشه و هر چی دستش باشه گاز می گیره بعدشم می زنه زیر گریه ...
2 مهر 1391

پاييز 91 با دخترم نفس

من عاشق پاییزم ،عاشق حس وحالش ، غروبش ، عاشق بوی برگای نمناک بارون زده تا خش خش برگای خشک. با اینکه من همیشه دلتنگ میشم از این فصل، ولی حس عجیبی هم داره این فصل ، هزار رنگ و بو داره این فصل. مخصوصا" بوی مدرسه های بی بازگشت که من عاشقشم. که البته چندین سال بعد با رفتن تو عزیزترینم به مدرسه دوباره تکرار و زنده میشه روزهای بی بازگشتم. کی میگه پاییز تلخه و غم داره ...هرکی بوده تا حالا روی برگای خشک ندویده . نخندیده از ته دل.......       این دومین پاییزه که می بینی دختر نازم.   پاییز ثانیه ثانیه می گذرد. یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برات آرزوهای خوب دارد. &nb...
1 مهر 1391

عروسی خیلی خوش گذشت ...

دیروز ما و مامان جون نفس چهار نفری رفتیم ارومیه برا مراسم جشن عروسی افرا جون. ساعت ٣ راه افتادیم ولی یه تصادف باعث شدکه ما بجای ساعت ٥ ساعت ٧.٣٠ برسیم. دیر شده بود ، رفتیم که عذر خواهی کنیم و ....  ولی مگه عروس و داماد و خونوادش اجازه می دادن؟ مراسم شبشون تازه داشت شروع می شد . خیلی شرمندمون کردن ، همه چی عالی بود . نفسم کلی خوند و رقصید . آخرا هم رو دوتا صندلی براش یه تخت درست کردیم و عشقمونو خوابوندیم. افرا جون بابت همه چی ممنون ، خیلی خوش گذشت . دوستون داریم. یادم رفت بگم که نفسم به جز یکی دوبار اصلا تو ماشین بی تابی نکرد . دوست دارم نفس. عصر موقع برگشتن رفتیم خونه مامان جون ، این رو...
24 شهريور 1391