نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

نفس فرشته عشق

اولين برف بازي دخترم

دختر گلم پارسال این موقع کوچولو بودی و هیچی از برف نمیدونستی . ولی امسال حسابی خانوم شدی و باهوش .   اولین برف امسال  که فکر کنم ٢٥ آذر  اومده بود ، طبق معمول هر هفته که از شنبه تا سه شنبه به خاطر شما خونه مامان جون میشیم  ، شب برف بارید ، من هم برفا رو نشونت میدادم  ،بهت میگفتم : نفس ببین چه قشنگن برفا ، ببین چه رنگ قشنگی دارن. رنگش سفیده . نفسم  ببین آسمونو. ببین اون بالا رو ، برفا از اون بالا میان. بهت می گفتم نفس ببین اینا برفن ، بگو برف ، شما هم ذوق زده شده بودی یه لحظه هم دل نمی کندی از نگا کردن به برفا و تند تند دستای نازتو می زدی به صورتم و می گفتی مامان برس برس من هم می ...
27 بهمن 1391

اولين باري كه رفتيم لاله پارك

از وقتی که لاله پارک افتتاح شده ،فقط یه بار ٣ تایی ، نه ببخشید ٤ تایی (با نعیمه)تونستیم بریم اونجا. چند وقت بعدش هم sms  اومد كه سالن بازي لاله پارك هم افتتاح شده ، اينه كه بابايي هم پيشنهاد داد كه بريم اونجا .   بالاخره امروز  بعد از برف بازی و گردش تو برفا ، نوبت لاله پارک رسید. شهربازيش بد نبود ولي اینجا هم مث سرزمین عجایب برا سن شما مناسب نبود. يه چند تا وسيله ديدي كه خوشت اومد و سوارش شدي و کیف کردی . ماهم که همیشه دوربین به دست و آماده  گرفتن عکس از عشقمون هستیم.شروع کردیم به عکس گرفتن . از زرافه  خوشت اومده بود .... موتور سوارت کردم که دوس...
27 بهمن 1391

نفس در سرزمین عجایب

نفسی ، این چند روزه که خیلی موندی تو خونه حسابی برا ددر دلت تنگ شده ، هر موقع از بیمارستان(از پیش عمه ات ) می رسیدیم خونه  با یه آهنگ خیلی نازی و ناراحتی می گفتی ماما ددر . من هم که این دلتنگیتو می دیدم به بابایی گفتم نفسی رو ببریم پارک یا سالن بازی که کمی بازی کنو وآروم شه . که عصر روز 5 شنبه رفتیم پاساژ تیراژه ( سرزمین عجایب ) که عسلی من بازی کنه . ایلیا و باباش هم با ما بودند. که قبل از همه بابیت برات یه ماشین اجاره کرد که خیلی باحال بود و شما هم خیلی خوشت اومده بود ازش که هر جا رفتیم شما هم من و بابایی با اون می بردیمت. راستی ماشینت به رنگ نارنجی بود و شماره اش هم 99 بود . عشقم با ایلیا ( پس...
19 بهمن 1391

عسلی من اوف شده

نفس جان امشب که داشتی بازی میکردی خونه عمه . آخر شب که دیگه وقت خوابت نزدیک بود . وقتی دوروبر میز شیشه ای جلو مبل عمه بازی می کردی من تند تند می آوردمت اینور که از میز دورت کنم که خدایی نکرده سرت یا یه جایی از  بدنت زخمی نشه . که شما هم عصبانی می شدی که مانع بازی من نشید . که  آخرش هم از چیزی که می ترسیدم  اتفاق افتاد .عسلیم ،صورتت تقریبا" زیر چشمت اوف شد  (اولین بارت بود خداکنه آخرین بارم باشه) که گریه کردی من هم ناراحتت و همینطور بابایی . کیسه یخ گذاشتم رو صورتت . میخواستم عکستو بگیرم که از دلم نیومد . بعدش هم روی پای بابایی خوابت برد .   دوست دارم عشقم . نکنه دیگه هیچ وقت ناراحت...
18 بهمن 1391

عمه جون حالش بده ، رفتیم پيشش

امروز که مامانی تو شرکت بود ، بابایی زنگ زد که عمه حالش خوب نیست و باید سریعا" بریم پیشش ، یعنی مامان جون و بابایی ، البته قرار بود تا یکی دو هفته دیگه ما بریم تهران ولی تقریبا" منصرف شده بودیم . اما مریضی عمه باعث شد که حتما" بریم پیشش . من هم خواستم برم . و شما رو پیش مامان جونی بزارم. ولی هر چقدر کردیم نتونستیم شمارو نبریم آخه شاید مجبور می شدیم زیاد بمونیم و از دلمون نیومد دور از ما باشی یا ما دور از تو عزیزترینم باشیم . رفتیم و من نگران بودم که تو راه اذیت بشی و گریه کنی و نتونی اون مسافت دور رو تحمل کنی ولی خوشبختانه خیلی خوب بودی . خیلی ازت ممنونم هم اینکه مارو اذیت نکردی و هم اینکه باعث شدی  خیلی هم بهمون خوش ...
16 بهمن 1391

هوراااااااااااااا دخترم رکورد مکعب چینی رو شکست

امروز میخواستم ازت عکسس بگیرم برا اینکه موفق شده بودی 3 تا مکعب رو هم بزاری ، همین که آماده عکس گرفتن شدم دیدم چهارمی پنجمی و... ششمی هم گذاشتی و مامان وبابا یهویی اینطوری شدن آفرین به تو باهوش مامان که اینقدر با دقت و باتمرکز کامل زوم کردی و رکورو شکستی .     عاشقانه  بگم  که : من خیلی دوست دارم " من تورو بیشتراز دیروز و کمتر از فردا دوستت دارم " ...
14 بهمن 1391

هوراااااااااااا دخترم اسمشو ميگه (خودآگاهي )

                      امروز دختر باهوشم  در سن ا سال و ٤ ماه و ٢٩روزگی در ساعت ١١/٣٠  تا بهش گفتم اسمت چیه ؟؟؟   جواب داد ننس البته س رو خیلی آروم میگی [ نه نه ] میگی.... وااااااااااااااااای دوست دارم عشقم .   چقدر ناز میگی اسمتو ، صدات اینقدر ناز و ظریفه که آدمو از هوش می بره .   آفرین دخترکم   چقدر ذوق کردم مامانی،واااااااااای خیلی سوپرایزم  کردی عروسکم .  درسته که یه روزی اسمتو ...
3 بهمن 1391

عشقم از همین حالا آینده نگر شده

امروز گل زندگیم برای اولین بار بدون کمک مامی پولشو تو قلکش انداخت . از همین حالا داره برا آینده .... عشقم 5/12 کیلو شده ، این روزا خیلی کم غذا میخوره و یا این که اصلا نمیخوره .... نازنینم دوست دارم .... مامان جون و بابا جمال دیروز اومد خونه ما و نفسی کلی کیف کرد .    مامی : دخترم چه به کالری که گرفته اهمیت میده نغسی : آخه این روزا  نمیشه اهمیت ندم  مامانی   نفسم داره پولاشو می ریزه تو قلکش همشو  ریخت عروسکم تو قلکش بعدش مامی میپرسه : نفسی کو پولات     نفسی جواب می ده : نیست با اشاره ...
23 دی 1391

نفسم چیو چی میگه !!!!

این روزا چی ها میگی عمه ایلا آیدا مامان – مامانی – مانی آدو (آرزو) بابا – بابایی – بابی - باباس پوپ (توپ) پوف (فوت کن) آپ (آب) شی شی (شیر) جیش (جیش دارم) 3 ماهی میشه که میگی گل مو(موز) مو(موی سر) قاق(چراغ) قا (قاشق) ممی (پستونک) میمی (...) آش (آش - چای) نون آب پش (آب پاش) لاک پش (لاک پشت) آب بزی ( آب بازی ) ال آی ( ال آی اسم دوستشه ) چش (چشم) دس (دست) پا ایشته (فرشته) گونجیش (گنجشک) تیک تاگ (تیک تاک ساعت) الو (تلفن) خو پش (خروپف) پب خی (شب بخیر) ...
22 دی 1391