نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

نفس فرشته عشق

اولین باری که 3 تا مکعب رو تونستی روی هم بزاری

دخترم بااستعدادم تونستی در سن ١ سال و ٣ ماه و ١٨ روزگی ٣تا مکعب رو روی هم بزاری که این توی این سن استعداد بزرگیه ، که البته قبلا" حتی ٢ تا رو هم نتو سته بودی با تعادل رو هم بزاری ، همش تعاذل نداشتی و با سرعت می چیدی و مکعبها هم میفتاد.   ...
22 دی 1391

نفسم تو 16 ماهگی چه کارایی میکنه

دختر ناز   من خیلی خیلی مهربونترشده ، وقتی میگی نفسم این کارو نکن من ناراحت می شم سریع میاد مامانیشو میبوسه. شبا که پیش مامی و بابی میخوابی و هنوز نتونستم که جدات کنم . فقط نمی دونم چرا شب تا صبح باید پستونکت تو دهنت باشه و بعضی اوقات خودت تو خواب ، چشم بسته پستونکتو که انداختی رو پیدا میکنی و میزاری تو دهنت. وقتی دستشویی میکنی میایی میگی جیش و موقع تعویضم که خودت پا میشی قبل از من میری دستشویی و البته بعضی اوقاتم میگی جیش یعنی همون موقع واقعیی قضیه !   وقتی دست و صورتت یه کمی کثیف می شه سریع خودت با دستمال پاکش میکنی ، خیلی تمیزی عزیزم.  خیلی احتیاط میکنی ، جالبه هم وقتی چهار دست و پا ر...
22 دی 1391

عاشق چشمان نازتیم

چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزو شده  . ای مهربان ما ، آرام جان ما ، چشمان تو آرام جان است مرا گاهی اگر آهی کشم ، باکم نیست ! من در آن چشمان زیبا "زندگی " من در آن چشمان زیبا "عاشقی " من در آن چشمان زیبا " من " شدم همه زندگیم ..روز وشبم .....روز ناآمده ام .......... فردایم ......خنده گمشده ام ............ رویا یم..... همه من  ، من تو در نگاهت متولد شده است   ...
21 دی 1391

از طرف بابایی به دختر نازم

بايد دختر باشي كه بداني پدر لطيف ترين موجود عالم است .......   بايد دختر باشي تا ته دلت قرص باشد كه هيچ وقت جاي دست پدر رو صورتت نخواهد افتاد مگر به نوازش ! بايد پدر باشي تابداني دختر عزيزترين  موجود عالم است......... تا پدر نباشي  نمي تواني درك كني دختر داشتن افتخار پدر است!!! بايد دختر- پدر باشي تا بداني چه شگفتي هايي دارد اين عالم ! چه عزيز است اخم تلخ پدر و ناز دختر............ چه نازك است دل پدر كه طاقت ديدن اشك دختر را ندارد...... بايد پدر - دختر باشيد تا.................... و هر دختري شاكر خدا خواهد بود به خاطر داشتنه نعمت بزرگ پد...
16 دی 1391

نفسم به اصرار ال آی ، امشب مهمونشه

عصری بعد از اینکه از مامان جون خداحافظی کردیم برا خداحافظی رفتیم خونه مامان جون ایران ، چون به خاطره فوت آزیتا (خدا رحمتش کنه) قراره برن تهران . بعداز رسیدن به خونه لباسای نفس رو درآورده بدیم که تلفن زنگ زد . ال آی بود و میگفت که حتما باید نفس بیاد خونه ما . با اینکه خسته بودیم و دیر وقت بود ولی آماده رفتن شدیم . نفس و ال آی اول با هم خیلی خوب بودن ، ال آی همه اسباب بازیاشو می داد به نفس . ولی بعد از کمی نفس میخواست خودش تنهایی بازی کنه و این موضوع ال آی رو ناراحت کرد . ال آی هم دیگه .................    خوب حق داشت ... نفس گلم با همه مهربون باش ............. دوست دارم گلم. ...
12 دی 1391