نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

نفس فرشته عشق

تغییر قالب وبلاگ نفس

  نمیدونم این قالب وبلاگت رو دوست داری یا نه ، سعی کردیم زیاد شلوغ نباشه و تا حدودی اختصاصی تر باشه . (البته فقط تغییرات جزیی تو قالب دادیم)  صدای خودت ، خنده هات و شیرین زبونی هات رو هم به عنوان صدای پس زمینه گذاشتیم . عشقم دوست دارم .... ...
16 فروردين 1392

امروز دخترم مهمون خاله فرشته هستش

بعد از تعطيلي 4 روزه عيد ،  مامان و بابايي دوباره شروع به كار كردن و چون  مامان جونت ( مامان بابایی )هم باید میرفت آزمایشگاه برا بیماریش، آورديمت پيش خاله فرشته ، البته قرار بود  پيش مامان جون (مامان مامی) بمونی   ولي  يه مشكلي براشون  پيش اومد (  يكي از دوستان قديمي پاپا  فوت شده بود ) مامان جون و پاپا رفتن شهرستان و شما هم رفتيد پيش خاله جونت چون  فربد و هستی هم خونه بودن  حسابی بهت خوش گذشت . هستی به قدری خوشحال شده بود که مدام از من می پرسید خاله واقعا" نفس  پیش ما می مونه ؟ میگفتم آره  . میگرفت نفسی رو بوسش میکرد . خیلی ناز و مهربونه این هستی...
14 فروردين 1392

رستوران هفت (7)

عروسک مامان ، امروز که قرار بود صفا  (دختر دایی ) ، که شما عروس صداش میکنی برا عید دیدنی بیاد خونمون ، من و بابایی هم تصمیم گرفتیم شام رو بریم رستوران . این دومین باری هستش که با هم میریم رستوران (آخه همش بیقراری میکنی) ، دفعه قبلش هم با صفا بودیم  ( رستوران ٢٠٠٠ ) . دخترم وقتی اسم "دردر" میاد از خود بیخود میشه ، خیلی خوب کمک میکنی تا لباساتو بپوشونم ، حالا اگه مامانی پشیمون بشه و بخواد مثلا یکی از لباساتو عوض کنه دیگه خدا اون روز رو نیاره .....................  چند جایی رو رفتیم یا کسی تو رستوران نبود(خالی) و یا این که تکراری بودن ، این بود که رستور...
9 فروردين 1392

ایلیا بای بای

امروز، بعد از چند روز مسافرت دسته جمعی با عمه اینا به آستارا و سرعین و ... دارن برمیگردن تهران ... شما هم خودتو برا بدرقه کردن آماده کردی و با بابایی دو تایی رفتین پیش اونا (خونه مامان جون). مامانی هم که اداره بود لحظه های آخر خودشو رسوند. عمه هی خداحافظی میکرد ولی دلش نمی اومد که بره ، از ماشین پیاده می شد و شما رو میبوسید و باز شیرین کاریهای تو و این دفعه عمو و ...... بالاخره رفتن و شما میگفتی عمه ... دردر ... عمه .... دردر  بای بای عمه ... بای بای ایلیا .... بای بای عمو . ...
8 فروردين 1392

عسلم امشب مهمون داره

  امشب خونواده عمه فهیمه و عمه فریبا مهمون ما بودن و شما کلی خوشحال بودی چون با ایلیا و آرمین کلی بازی کردی . وقتی هم که بابایی داشت از ایلیا عکس می گرفت هی با آرمین می اومدی و ژست می گرفتی که شما هم تو عکس باشی . آخرشم که مامانی عکس شما رو داخل کمد شکار کرد . این روزا خیلی شیطون شدی . امون از اون عینک زدن نفسی ....     از دست راست آرمین(پسر عمه نفس ) ، نفسم ، ایلیا ( پسر عمه  نفس )       ...
7 فروردين 1392

شکلاتم امروز برا اولین بار دوکلمه ای حرف زد ....

  بابا پاشو .... خودشم موقعی که میگه بابا پاشو ، چنان لباشو اردکی میکنه و با حالت تمنا که بابایی رو دیونه خودش میکنه و  سریعا بلند میشه . وای که این جمله رو دهها بار تکرار میکنه و بابایی .....   ...
6 فروردين 1392

چند روزی نفس پیش بابایی هستش ...

نفس خوش بحال شما شده ، چند روزی مامانی اداره میره ولی بابایی تعطیله و شما میتونید پیش بابایی باشید و کلی با هم بازی کنید. بعضی اوقات هم با هم میرید "دردر" جایی که شما خیلی دوست داری. این عکسا رو هم بابایی وقتی میخواستید برین دردر گرفته. البته همون موقع به مامانی زنگ زدی و کلی باهش صحبت کردی و چقدرم مامانی رو بوس میکردی .   ...
5 فروردين 1392