مارال ، آریان و ملیسا سال نو میلادی مبارک
نمیدونم چرا نفسم شبا زیاد بیدار میشه و گریه میکنه ، یه شب لباسشو کم می کنیم که حتما گرمشه یه شب لباسشو زیاد میکنیم که حتما سردشه یه شب جوراب شلواری پاش میکنیم یه شب بدون جوراب یه شب بهش کم شیر میدیم یه شب سیر بهش شیر میدیم یه شب غذا زیاد میدیم یه شب کم غذا می خوابونیمش یه شب نعنا ، نبات داغ و ..... ولی نفسم بازم گریه میکنه (البته خیلی خیلی کوتاه) و ................. دیروز عصر رفتیم خونه عمه فریبا ، از اونجا هم به عمه فیروزه و عمو کمال ، مارال و آریان زنگ زدیم و همینطور امشب به عمو فرهنگ و عمو شهریار ، ملیسا و زن ...






