نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نفس فرشته عشق

نفس امروز به اولین مراسم عروسی عمرش دعوته

امن و نفس و مامان جون ، سه تایی برا رفتن به عروسی خاله افرا آماده می شیم و منتظر بابای نفس هستیم تا از دانشگاه بیاد و مارو ببره. وای نفس من ، تا حالا عروسی ندیده ، نفسم ، عشقم بهت خوش بگذره   نفسم بعداز حموم کردن چه ناز شده ...
23 شهريور 1391

نفس بابا لوس بابا

  دختر که باشی نفس بابایی لوس بابایی عزیز دردونه بابایی حتی اگر بهت نگه دستت رو میذاره روی چشماشو میگه : این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی ... خلاصه دختر یک کلام ختم کلام نفس باباست ...
8 شهريور 1391

در انتظار چند قدم برداشتن گل دخترم هستم .

خدا گوید:   تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ،    تو اي والاترين مهمان دنيايم ،  بدان آغوش من باز است ..... شروع کن :    ١          قدم   با تو        تمام  گامهای مانده با من              عزيز مامان خيلي دلم ميخواد هر چه زودتر بتوني راه بري ، البته از خيلي وقت پيشاست كه روي پاهاي نازت وايستادي و 1 قدم برميداري ولي اينكه بتوني چند قدم پشت سرهم برداري فعلا" كه اتفاق نيفتاده ، دختر گل من هركاري رو بااحتياط انج...
7 شهريور 1391

نفس گلم چرا اینقدر بد رفتاری میکنی !!!!؟

امروز نفس پیش مامانی بود. البته دایی حدودای ساعت 10 هر دوتاشونو برده بود خونه خودشون. بعد از کمی بازی کردن ، نسترن که فردا هم تولدشه اونو خوابونده بود. حدودای ساعت 6 ما هم رفتیم پیش نفس .گلم کلی  ذوق زده می شه وقتی مارو میبینه . حوصلش سر رفته بود و دیگه به هر چیزی نق می زد و عصبانی می شد . و مجبورمون کرد ببریمش تو حیاط.همینکه سه تا گربه ای که بالای دیوار حرکت می کردن رو دید بال درآورد . شب بعد از شام رفتیم خونه آرمین ، آخه باباش مریضه . هر کاری کردیم رو صندلی ماشین ننشست که ننشست و بازم مارو ..........  . تو خونه آرمینم سر یه اتو با اون دعوا کرد و ..... نفس کمی مودب باش دیگه داری یک ساله می شی . 4 روز مونده ......
31 مرداد 1391

عشقم ، نفسم ، زودی خوب شو ، باشه گلم !!!

  دیروز مامان جون نفسم زنگ زد گفت که نفس تب داره و بیحال شده ، و البته لطف کرده بود نفس و پاشوره کرده بود. بعد از ظهر بهش قطره استامینوفن دادیم تبش اومد حدودای 38 و البته مدام بی تابی میکرد. قبل از افطار بردیمش دکتر . دکتر بعد از معاینه گفت که گلو و گوشش کمی عفونت کرده و دقیقا تو شروع بیماری آوردینش و احتمال داره که تبش دو سه روزی ادامه داشته باشه . لازم به ذکر هستش که مطب دکتر هم ...... کثیف شد . خوب نفس حق داشت اینقدر خانم دکتر اون چوب رو تو گلوش فرو برد که اونم هر چی شیر خورده بود ریخت کف مطب. نفسی بابا و مامان ، زودی خوب شو ، باشه !!!!!  تو ماه پنهان منی/هم نفس و هم جان منی/برای زنده بودنم/دلیل و برهان منی ...
15 مرداد 1391

نفس گلم چرا اینقدر بی تابی کردی ....( سر خاك بابا بزرگ)

دیروز با نفس برا مراسم ترحیم یکی از بستگان رفته بودیم وادی رحمت . از اونجا هم یه سری به بابابزرگ نفس زدیم و براش فاتحه خوندیم (روحش شاد) شب هم در ادامه مراسم ، با نفس برا افطاری دعوت بودیم . ولی مگه نفس یه جا می نشست ، همش وول میخورد و بی تابی میکرد . کمی با مامانش بیرون موند و کمی هم با باباش ، تا خوابید.         ...
14 مرداد 1391