نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

نفس فرشته عشق

نفسی مامان شب یلدات مبارک

دختر نازم ، امشب شب یلداست . یلدات مبارک       عصری  با عمه فریبا هماهنگ کردیم که بریم خونه مامانی . مامانی هم کلی زحمت کشیده بود میوه های رنگارنگ ، غذای خوشمزه و هندوونه رو هم که بابایی گرفته بود . آرمین چنان افتاده بود به جون پشمک که تما صورتش پشمکی شده بود و یه ریش بلند هم .......... حیف که دوربین پیشمون نبود.          در این یلدا خدا را شاکرم که چنین هدیه یی را به ما عطاکرد. عزیزم ،  عمر یلدایی و روزهای بهاری و یلدای خوشی را برایت آرزو میکنیم. "     دخترنازم یلدات مبارک     "...
30 آذر 1391

نفسم این دونه های سفید که می ریزه زمین ، برفه !!! (اولین برف 91)

نفسم دیشب برای  اولین بار با برف آشنا شد ، آخه سال قبل از برف چیزی نمیدونست . از ترس اینکه نفسی بازم سرما نخوره ، نمیتونیم  ببریمش برف بازی . صبح امروزم که هوا وحشتناک سرد بود و مامانی که صبح خیلی زود میره سره کار ، یخ زده برگشت خونه . سرویس مثل همه روزهای برفی و سرد بازم نیومده بود. خلاصه خوش به حال نفسی که یکی دو ساعت بیشتر از همیشه مامانی پیشش بود. این روزا نفس جونم مثل اینکه سردی کرده، آخه خیلی زود زود میگه جیش .....   جیش و البته راستم میگه ...  فقط بیچاره مامانی که خسته شد از بس نفسو برد و آورد و ...... . عکس نفس تو برفا ....... بزودی ...
25 آذر 1391

هستی ، فربد خوش اومدین

دیشب نفس گلم مهمون داشت . فربد و هستی و بابا و مامانش بعد از مدتها اومده بودن خونه نفسی. امروزم از صبح که پاشدیم ، از هستی و فربد کلی عکس گرفتیم. هی هستی لباس عوض میکرد و ژست میگرفت و می گفت عمو عکس بگیر، حتی وقتی فربد داشت لباساشو عوض می کرد می پرید تو نوبت فربد و بازم عکس، عکس ، عکس و عکس ولی واقعا همه عکسا قشنگ دراومدن. چون عمو فرامرز موقع انداختن عکسا نبود هستی همش انتظار اینو می کشید که بابایی بیاد و عکسامو ببینه . تازه همون لحظه هم چند تا از عکسارو گذاشتیم تو facebook نفس . خاله سپیده سریعا like کردش. هستی هم از مامانش قول گرفت که براش یه صفحه face باز کنه. قراره امشبم هستی مهمون نفس باشه . آخه به ن...
23 آذر 1391

عزيزترينم 15 ماهگيت مبارككككككك

من فقط عاشق اينم روزايي كه با تو تنهام كار و بارو زندگيمو بزارم براي فردا . .   من فقط عاشق اينم وقتي از همه كلافم بشيم يه گوشه دنج موهاي تو رو ببافم . .   عاشق اون لحظه ام كه پشت پنجره بشينم حواست به من نباشه دزدكي تو رو ببينم .   . من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم اينقدر زنده بمونم تا بجاي تو بميرم . .   .       ...
4 آذر 1391

با نفس و آریان در مراسم شیرخوارگان حسینی

امروز مراسم شیرخوارگان حسینی (حضرت علی اصغر ) بود. نفس گلم امروز با عمه فیروزه و آریان کوچولو با هم رفتن مراسم شیرخوارگان حسینی (حضرت علی اصغر ) ، پیش آرمین و عمه فریبا که تو مسجد نشسته بودندو با دیدن نفس و بقیه یکه خوردن. وسطای مراسم گفتیم نفس و آریان رو ببریم مصلا ، و رفتیم !!! ولی هم هوا سرد بود هم اینکه آخر مراسم بود . خوب منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه ...  وقتی رسیدیم خونه مارال و مامانی هنوز خواب بودن...............................   ...
3 آذر 1391

هورااااااااااااااااااااا دخترم راه افتاد

    هورااااااااااااااااااااا  هورااااااااااااااااااااااااا  عروسکمون راه افتاد شادی تو دلها افتاد. عروسکم  دوستم دارم دوست دارم یه عالمه بالاخره دخترمون راه میره اون هم راه رفتن واقعی . دختر نازم میدونی من وبابایی چقدر چشم به انتظار مونده بودیم تا چند قدم طلاییت رو ورداری ، بالاخره موفق شدی  مثل همه کارهایی که در تک تکش تلاشتورو  نشونمون دادی این کارتو هم نشمون دادی  و ما رو خوشحال کردی .بالاخره دخترم چند قدم طلاییت رو برداشتی و مامی و بابی رو به اوج آسمونها بردی . البته عزیزم راه میرفتی ولی فقط یک قدم ورمیداشتی که این هم از یک سالگیت شروع شده بود ولی ما ...
7 آبان 1391