نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نفس فرشته عشق

نفس دیشب مهمون عموش بود

دیروز مامان جون نفس گفته بدلایلی دیگه نمیتونه نفس و نگه داره  و ما که تصمیم گرفته بودیم نفس رو 2 روز پیش مامان جون و دو روزم پیش مامانی بذاریم دیگه نشد. تصمیم گرفتیم که از صبح فردا ( امروز صبح ) نفسو ببریم مهد . مامانی تا این جریان و شنید گفت من اجازه نمیدم و با کلی بغض و گله و ناراحتی ما رو از بردن به مهد منصرف کرد. و فعلا همه در مورد اینکه برا نگهداری از نفس چکار باید بکنیم ، موندیم ........ دیشب بعد شام نفس مهمون عمو و زن عموش بود ، تو ماشین کمی کلافه بود ولی وقتی رسید خونه اونا ، اونقدر ادا درآورد که همه رو مشغول خودش کرد . یه کادو هم از اونا گرفت ( یه بالش خوشگل به شکل گنجشک ) .     ببینید آخه این ...
3 مهر 1391

نفس این روزا فقط می گه من .....

این روزا نفس نمی دونم چرا اخلاقش بد شده ، البته در طول روز یکی دوبار ..... می خوای غذا بدی میگه  : خودم بدید خودم بخورم ، البته چه خوردنی ، همه رو میریزه زمین میخوای جلوشو بگیری می گی نرو خطرناکه : میشینه گریه که من می خوام برم میگی لباس بپوشونم ، میگه نه میگی ......   میگی راه برو ، سریع میشینه زمین ............... اینم عکس وقتای عصبانیشه ، سرخ میشه و هر چی دستش باشه گاز می گیره بعدشم می زنه زیر گریه ...
2 مهر 1391

پاييز 91 با دخترم نفس

من عاشق پاییزم ،عاشق حس وحالش ، غروبش ، عاشق بوی برگای نمناک بارون زده تا خش خش برگای خشک. با اینکه من همیشه دلتنگ میشم از این فصل، ولی حس عجیبی هم داره این فصل ، هزار رنگ و بو داره این فصل. مخصوصا" بوی مدرسه های بی بازگشت که من عاشقشم. که البته چندین سال بعد با رفتن تو عزیزترینم به مدرسه دوباره تکرار و زنده میشه روزهای بی بازگشتم. کی میگه پاییز تلخه و غم داره ...هرکی بوده تا حالا روی برگای خشک ندویده . نخندیده از ته دل.......       این دومین پاییزه که می بینی دختر نازم.   پاییز ثانیه ثانیه می گذرد. یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برات آرزوهای خوب دارد. &nb...
1 مهر 1391

نفس من برای اولین بار رفتش پارک بازی ....

امروز حوالی ظهر با خاله پروانه تماس گرفتیم که لوسی رو برداره بیاره خونه ما تا چند تا عکس از دوتایشون بگیریم ( نفس و لوسی ) . خاله پروانه هم گفت باشه حتما میام فقط کمی باید به لوسی برسم و آمادش کنم . ولی بعدا تماس گرفت و گفت که براشون مهمون اومده و امروز نمی تونه بیاد . ما هم که به نفس قول عکس داده بودیم گفتیم حالاکه خاله نیومد میریم پارک . نفس رو هر وسیله بازی که می نشست دیگه بلند نمی شد. و هر جا که چند تا بچه بودن میرفت ، همه رو بیرون می کرد و تنهایی به بازیش ادامه می داد. نفس این کار ، درست نیست . بعدشم که فهمیدیم نفس .........  زودی رفتیم خونه و ..........   . اینم چند تا از عکسای نفس تو پارک بازی...
31 شهريور 1391

عروسکم برای اولین بار روی پاهای نازت وایستادی ...

خیلی وقته که نفس تا دور و برش مبلی ، دیواری ، پشتی و .... به اون تکیه میکنه و بلد میشه . راستش دیگه از نشستن و خوابیدن خسته شده ... دیروزنفس من تونست چند لحظه ای بدون کمک سر پا بمونه . نفس گلم منتظر راه رفتنت هستیم . زود باش زودباش یالا یالا زودباش دوست دارم راز همه نفساي زندگيم ...
26 شهريور 1391

خدا حافظ ایلیا و عمه جون و عمو فرید

امروز صبح بعد از جمع و جور کردن وسایل از خونه ایلیا (پسر عمهنفس )به سمت تبریز راهی شدیم . نفسنازم دو ساعتی خواب بود، بعدش کمی بازی کرد .. البتهآخر آخراکمی بی حوصله شده بود . خلاصه ساعت 4 رسیدیم خونه . حالا ما خسته و اون که تو راه خوابیده بود شارژ کاملو نتیجه این که نذاشت ما بخوابیم . شب رفتیم خونه مامانی، چون قرار شده که فردا و پس فردا نفس پیش مامانی باشه . نمی دونستم نفسم اینقدر حسوده . وقتی آوا (دختر کوچولوی همسایه مامانی )رو دم در خونه مامانی بغل کردم فهمیدم که نمیخواد کسی به غیر از اونو بغل کنم . راستی نفسکم کم بدون گرفتن دیوار و چیزای دیگه وای میسه. وااااای بعضی از دیوارای خونه مامانی بعد از زلزله ، ترک برداشتن . ...
26 شهريور 1391

عروسی خیلی خوش گذشت ...

دیروز ما و مامان جون نفس چهار نفری رفتیم ارومیه برا مراسم جشن عروسی افرا جون. ساعت ٣ راه افتادیم ولی یه تصادف باعث شدکه ما بجای ساعت ٥ ساعت ٧.٣٠ برسیم. دیر شده بود ، رفتیم که عذر خواهی کنیم و ....  ولی مگه عروس و داماد و خونوادش اجازه می دادن؟ مراسم شبشون تازه داشت شروع می شد . خیلی شرمندمون کردن ، همه چی عالی بود . نفسم کلی خوند و رقصید . آخرا هم رو دوتا صندلی براش یه تخت درست کردیم و عشقمونو خوابوندیم. افرا جون بابت همه چی ممنون ، خیلی خوش گذشت . دوستون داریم. یادم رفت بگم که نفسم به جز یکی دوبار اصلا تو ماشین بی تابی نکرد . دوست دارم نفس. عصر موقع برگشتن رفتیم خونه مامان جون ، این رو...
24 شهريور 1391

واکسن 1 سالگی عروسکم

    نفس عزیزم  بعداز چند روز تاخیر به خاطر مریضی مختصری که داشت امروز صبح واکسنشو زد . اولش همش میخندید ، تا رفتیم تو اتاق  واکسیناسیون ، و دست خانم بهداشت بهش خورد شروع کرد به گریه ، ولی اون فقط داشت وزنش می کرد و دور سرشو اندازه میگرفت . موقع زدن واکسن نازم  حدود ١٠ ثانیه گریه کرد و مثل خانوما اومد بغل مامانشو آروم شد. آفرین دختر گلم  که در مقابل همه واکسنا تا اینجا ، خم به ابرو نیاوردی دوست دارم.سعی کن همیشه مقاوم باشی و صبور . .  دوست دارم .                 ...
23 شهريور 1391