نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

نفس فرشته عشق

نفسم به اصرار ال آی ، امشب مهمونشه

عصری بعد از اینکه از مامان جون خداحافظی کردیم برا خداحافظی رفتیم خونه مامان جون ایران ، چون به خاطره فوت آزیتا (خدا رحمتش کنه) قراره برن تهران . بعداز رسیدن به خونه لباسای نفس رو درآورده بدیم که تلفن زنگ زد . ال آی بود و میگفت که حتما باید نفس بیاد خونه ما . با اینکه خسته بودیم و دیر وقت بود ولی آماده رفتن شدیم . نفس و ال آی اول با هم خیلی خوب بودن ، ال آی همه اسباب بازیاشو می داد به نفس . ولی بعد از کمی نفس میخواست خودش تنهایی بازی کنه و این موضوع ال آی رو ناراحت کرد . ال آی هم دیگه .................    خوب حق داشت ... نفس گلم با همه مهربون باش ............. دوست دارم گلم. ...
12 دی 1391

مارال ، آریان و ملیسا سال نو میلادی مبارک

نمیدونم چرا نفسم شبا زیاد بیدار میشه و گریه میکنه ، یه شب لباسشو کم می کنیم که حتما گرمشه یه شب لباسشو زیاد میکنیم که حتما سردشه یه شب جوراب شلواری پاش میکنیم یه شب بدون جوراب یه شب بهش کم شیر میدیم یه شب سیر بهش شیر میدیم یه شب غذا زیاد میدیم یه شب کم غذا می خوابونیمش  یه شب نعنا ، نبات داغ و ..... ولی نفسم بازم گریه میکنه (البته خیلی خیلی کوتاه) و ................. دیروز عصر رفتیم خونه عمه فریبا ، از اونجا هم به عمه فیروزه و عمو کمال ، مارال و آریان زنگ زدیم و همینطور امشب به عمو فرهنگ و عمو شهریار ، ملیسا و زن ...
12 دی 1391

باورهای ما

           باورت گر بشود ، گر نشود            حرفی نیست.......اما٠٠٠٠ ! نفسم  میگیرد در هوایی که  نفسهای تو نیست  "نفسم " ...
11 دی 1391

صدرا جون تولدت مبارک

  با این که تولد صدرا 2 دی هستش ولی خاله سهیلا به خاطر سارینا و سایمان مراسم رو به 4 دی یعنی امروز موکول کرد. عصری حدودای ساعت 6 عصر با نفسم رفتیم خونه صدرا . همه کارا رو خاله انجام داده بود بعضی از تزئینات رو هم بابایی نفس اضافه کرد و نفس ، مامان ، خاله  و صدرا داشتن برا تولد آماده می شدن . بعد از یکی دو ساعت سرو کله سارینا و سایمان پیدا شد. و بعد از اونم هستی و فربد. وای که چه سرو صدایی راه انداخته بودن . هستی و سارینا هی میرقصیدن . نفسی منم داشت وسط اونا می رقصید. تا اینکه نوبت عکس گرفتن شد .هرکسی میگفت از من عکس بگیر ، از من عکس بگیر و هرکی ژست خودشو میگرفت به جز نفسی که اصلا از عکس زده شده طفل...
4 دی 1391

آرمین جان تولدت مبارک

شب نفسی مهمون عمه فریبا بود ، آخه نفس گلم مهمون دعوت شده آرمین بود. عمه فریبا خیلی زحمت کشیده بود . کلی نفس و آرمین باهم بازی کردن و عکس انداختن. آرمینم هی خودش به خودش میگفت تولدم مبارک. یادمون رفت به عمه فهیمه و فیروزه هم یادآوری کنیم که ..................  بابا تولد آرمینه ها .....    آیدا میگه باشه ...... نوبت ماهم میشه !!!!!!!! نفسم که با شیرین کاریاش همه رو کشته ( مخصوصا لوس شدنش ) آرمین جان تولدت مبارک ........... عکس تولد رو ندارم اونم بزودی تو همین صفحه میذارم ..... ...
3 دی 1391