نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

نفس فرشته عشق

ایلیا بای بای

امروز، بعد از چند روز مسافرت دسته جمعی با عمه اینا به آستارا و سرعین و ... دارن برمیگردن تهران ... شما هم خودتو برا بدرقه کردن آماده کردی و با بابایی دو تایی رفتین پیش اونا (خونه مامان جون). مامانی هم که اداره بود لحظه های آخر خودشو رسوند. عمه هی خداحافظی میکرد ولی دلش نمی اومد که بره ، از ماشین پیاده می شد و شما رو میبوسید و باز شیرین کاریهای تو و این دفعه عمو و ...... بالاخره رفتن و شما میگفتی عمه ... دردر ... عمه .... دردر  بای بای عمه ... بای بای ایلیا .... بای بای عمو . ...
8 فروردين 1392

عسلم امشب مهمون داره

  امشب خونواده عمه فهیمه و عمه فریبا مهمون ما بودن و شما کلی خوشحال بودی چون با ایلیا و آرمین کلی بازی کردی . وقتی هم که بابایی داشت از ایلیا عکس می گرفت هی با آرمین می اومدی و ژست می گرفتی که شما هم تو عکس باشی . آخرشم که مامانی عکس شما رو داخل کمد شکار کرد . این روزا خیلی شیطون شدی . امون از اون عینک زدن نفسی ....     از دست راست آرمین(پسر عمه نفس ) ، نفسم ، ایلیا ( پسر عمه  نفس )       ...
7 فروردين 1392

شکلاتم امروز برا اولین بار دوکلمه ای حرف زد ....

  بابا پاشو .... خودشم موقعی که میگه بابا پاشو ، چنان لباشو اردکی میکنه و با حالت تمنا که بابایی رو دیونه خودش میکنه و  سریعا بلند میشه . وای که این جمله رو دهها بار تکرار میکنه و بابایی .....   ...
6 فروردين 1392

چند روزی نفس پیش بابایی هستش ...

نفس خوش بحال شما شده ، چند روزی مامانی اداره میره ولی بابایی تعطیله و شما میتونید پیش بابایی باشید و کلی با هم بازی کنید. بعضی اوقات هم با هم میرید "دردر" جایی که شما خیلی دوست داری. این عکسا رو هم بابایی وقتی میخواستید برین دردر گرفته. البته همون موقع به مامانی زنگ زدی و کلی باهش صحبت کردی و چقدرم مامانی رو بوس میکردی .   ...
5 فروردين 1392

ساحل استیل و صدف

از دیروز تصمیم گرفته بودیم بیاییم کنار دریا تا دریا رو از نزدیک ببینی عسلم،  آخه از بس دریا دریا گفتی که دلمون نیومد نبینی ولی دیروز هوا حسابی سرد بود اگه یه کمی بیشتر تو اون هوا وای میستادیم خدایی نکرده سرما میخوردی ، ما هم که تحمل مریضیتو نداریم. اول ساحل استیل  رفتیم و  اونجا  تو اول جاده اش وایستادیم تا دریا رو ببینی مگه دست وردار بودی هی ماهی  ماهی میگفتی البته  به قول خودت   مایی، بعد دریا رو نشون من وبابایی میدادی اینقدر ذوق زده شده بودی که نمی دونستی چیکار کنی  تا نزدیکی آب میرفتی البته نزدیکی  که چه عرض کنم اگه مامانی تند تند نمی کشیدت اینورتر تا داخل آب میرفتی از ذوقت ...
3 فروردين 1392

آغاز سفر نوروزی

دیروز بعد از اینکه مامانی از سرکار اومد خونه اولین کاری که کرد این بود که چمدون نفس کوچولو رو بست و البته هر چی وسیله و لباس برا شما میذاشتم باز فکر میکردم شاید کافی نباشه و یکی دیگه و .....   برا خودمو بابایی هم یه مقدار وسیله گذاشتم و چمدون رو بستم دیدم  برای تو وروجک سه چهار برابر ما وسیله برداشتیم ، حالا کالسکه و ساک روزانه (شیر و زیر انداز و پوشک و ... ) رو نمیگم. بالاخره بعد از آماده شدن رفتیم خونه مامان جون ، اونم آماده بود ، قرار شد صبح عمه فریبا هم با آرمین و آیدا بیان و با هم بریم . چون هر کس جداگونه وسایلشو آماده کرده بود تعداد ساک ها و چمدون ها زیاد شده بود این بود که مجبور شدی...
29 اسفند 1391

واكسن 18 ماهگي عسلم

    دختر نازم ، تو واکسن یک سالگیت گفتم فعلا" راحت شدیم حالا کو تا  ١٨ ماهگی ولی تاچشم به هم زدیم وقت  واکسنت  رسید . سر این واکسن هم گفتم خدارو شکر دخترم راحت شد رفت تا 6 سالگیش . فکر کنم تا چشم به هم بزنیم وقت اون هم رسیده... تو ١٨ ماهگی چون واکسن mmr هم داشتی فقط روزهای سه شنبه   این واکسن زده می شه، واسه خاطراین هم  مامانی هم سه شنبه رو مرخصی گرفت به جای چهارشنبه ( که هر هفته به خاطر گل دخترم مرخصی میگیرم) از شب دوشنبه من استرس داشتم  چون که از همه شنیده بودم این واکسن، واکسن سختیه .  صبح سه شنبه بیدار شده بودم و خوابم نمیبرد ، شما عسلی گلم هم حسابی خواب...
8 اسفند 1391