نفس فرشته عشقمنفس فرشته عشقم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

نفس فرشته عشق

عزیزترینم تولدت مبارک

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید، انگار آمدن تو نزدیک است ، لمس بودنت مبارک.   تپش قلبم با نزدیک شدن به لحظه تولدت بیشتر میشه ، از طرفی خوشحالم به خاطر تداعی شیرین ترین  لحظه عمرم ، و از طرفی  نگران و در استرس که نکنه نتونم همه ی کارهاتو ،گفته هاتو ، شیرین زبونیهاتو  ثبت کنم . به خاطر ترس از یاد رفتنم فقط یه ریز دارم می نویسم و عاشقانه اینکارو میکنم  ، حاضرم نخوابم ، استراحت نکنم ، از همه چیم بگذرم و فقط بنویسم تا بتونم یه روز این نوشته ها و دلنوشته هایی که عاشقانه دارم برات می نویسم به دستت بسپرم ، نمیدونم اون  روز وقتی بهت میدمش بگی (ایییی )، مامانی من چه بیکار بوده ، کی میخ...
4 شهريور 1392

نمیدونم چرا این روزا لباس نمیپوشی ؟!!

  حدود دو ماهیه که اصلا" دوست نداری لباس بپوشی ، از اول ٢٢ ماهگیت این وضیعت پیش اومده ، آخه چرااااااااا ؟؟؟؟ خودمم نمیدونم چرا  . البته بیشتر فکر میکنم چون پوشک دوس نداری بپوشی ،حالا لباس پوشیدنت هم اضافی میدونی . .حالا  عکسایی از لباس نپوشیدنهای این دو ماهه ات گرفتم که برات میزارم.   ببین رفتی نشستی وسط ٢ تا مبل ، داری با قاشقت بازی میکنی       داری با لباست کلنجار میری ، بند سرهمتو میندازی ،دوباره درش میاری       توی این عکس کلا" میخوای لباستو  درش بیاری   مامان: نفس قاشقت کو؟ نفس: نیست ( البت...
31 مرداد 1392

مامان ، بابا بیا خونه ی من !!!

  عسلی مامان ، توی تولدت ، صفا ( دختر داییت ) برات یه چادر خوشگل پرنسسی هدیه داده بود ، که همون موقع  ٣-٢ روز باز کردیم باهاش بازی کردی بعدش جمش کردیم آخه زیاد هم رغبت آنچنانی نشون ندادی. حدودای  یه ماه پیش من یاد چادرت افتادم و  به بابایی گفتم بازش کنیم تا نفس باهاش بازی کنه .     شما هم که عاشقش شده بودی و تند تند میگفتی مامان ، بابا بیا تو خونه ام ، عزیزم بیا خونه ی من .   اینجا رفتی تو خونه ات خوابیدی  ، بابایی هم  از پنجره چادرت یا بقول خودت خونه ات عکس گرفته :    اینجا هم از سمت پنجره ستاره ایت  عکس گرفته :   اینهم...
28 مرداد 1392