اولین گردش در پارک
امروز از محل کار که برگشتم نفس و برداشتیم و بردیمش پارک (آرمین پسرعمه نفس هم اونجا بود) . خواستیم از نفس چند تا عکس بگیریم مگه میذاشت همش سبزه و چمن و گل و هر چی که رو زمین بود رو میبرد به سمت دهنش و خلاصه نذاشت یه عکس درست حسابی ازش بگیریم .
آرمینم که دوست داشت با کتاب چوبی نفس بازی کنه ، نفسم نمی داد .هی این گریه میکرد هی اون .
البته ایلیا دوست آرمینم اونجا بود .ما نهار و خوردیمو از اونا خداحافظی کردیم .
عصری با خودم یه مهمون بردم خونه (ص) ، از اونجا هم رفتیم نمایشگاه ، نفس چقدر سنگین میشه وقتی خوابش می بره . نمی دونم کی یکی بهش یه شکلات داد اونم شکلات رو ، نه ببخشید کاغذ شکلات رو چنان خورده بود که رنگش لب و لوچشو سیاه کرده بود. شکلات و که ازش گرفتیم کلی گریه کرد و یکی از غرفه دارا رو مجبور کرد بهش یه بادکنک خوشگل بده.
بعدشم که خوابید و ..........
شب بردیمش پیش مامان جونش (اونا داشتن شام میخوردن !!!!!!!!!)

اینم عکس آرمین خان ، پسرعمه نفس که تو پارک با هم بودن









اولین گردش در پارک
